- تاریخ: 1401/11/6 ساعت: 20:01
          نفس می کشد هوا                                                                                                                                       قدم می زند زمین                                  غزل می خواند دلم            با تو بودن یعنی همین ....Adblock test (Why?)
رمدسیویر - تاریخ: 1401/4/3 ساعت: 18:23
ترسیده بود . گریه هم کرده بود . شب نخوابیده بود . نفس هایم را گوش کرده بود . سرفه هایم را شمرده بود . تسبیح دست گرفته بود . همه ی امامها و ائمه را قسم داده بود و باز هم گریه کرده بود . کپسول اکسیژن اورده بود .اکسیمتر خریده بود . مواد غذایی خریده بود . غذا و سوپ درست کرده بود .هلال احمر و داروخانه ها...
قرنطینه - تاریخ: 1399/2/18 ساعت: 5:36
ساعت های نگرانی ، ساعت های انتظار ، ساعت های بی گذر روزهای دل آشوبی ، شبهای پر استرس این ساعتها هم بگذره ....
بهانه نوشت - تاریخ: 1398/9/15 ساعت: 1:48
نوشتن برایم سخت شده . شایدم چون اینجا یادآوری گذشته را همراه دارد سخته. البته اگر اینجور بود این دوسه تا کانالی که نیمه نصفه رها کردم که بیچاره ها سابقه ی گذشته را ندارند.پس احتمالا من تنبل به نوشتن شده ام یا شاید به قول بهی جانم ( منم یادم رفتم لینک بدم ) دوره بازنشستگی وبلاگی رسیده یا من حرف هایم ...
سلااام - تاریخ: 1397/5/1 ساعت: 17:22
می خواهمت چنان که خواب خسته خواب را می جویمت چنان که لب تشنه آب را ....
معرفی کتاب/ فصل اول /آن طور که دوست داری زندگی کن - تاریخ: 1397/5/1 ساعت: 17:22
یادش بخیر یه زمانی اینجا کتاب معرفی میکردم و یک جایی هم بود که موضوع معرفی کتاب داشت که الان نمیدونم چطوری پیداش کنم به هرحال کتاب : آن طور که دوست داری زندگی کن را بین خرید و کارو بارو تکوندن خونه ش
فصل دوم /آن طور که دوست داری زندگی کن - تاریخ: 1397/5/1 ساعت: 17:22
فصل دوم : رهبر خود باشید در این فصل به این موضوع می پردازد که بهتر است در زندگی رهبر خود باشید و منتظر نباشید که دیگران رهبری زندگی شما را به دست گیرند چرا که گاهی افرادی که این نقش را به آنها می دهیم
8 - تاریخ: 1397/5/1 ساعت: 17:22
دقت کنیم تمرکز کنیم بی گدار به اب زدن عواقب داره
تولد - تاریخ: 1397/5/1 ساعت: 17:22
تولدت مبارک سیرترشی متاهل عزیزم دوستم خواهرم خوشحالم که دارمت به یاد ایام قدیم که شبهای تولد وبلاگهامون هنزمان آپ میشد
رمضان - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 1:36
ربنا لاتزغ قلوبنا بارالها، دلهای ما را به باطل میل مده ... که همانا تویی بخشنده ی بی عوض و منت .رمضان بود و من و کودکی و صدای ربنا رمضان بود و سخت گیری های پدر و روزه داری مادر و خواهر پدر حساس به نماز و روزه ی خواهر برایمان قرآن می خواند و مادر صلوات بر لب از مبطلات روزه می گفت .. ولی او بود که فتو...
قندعسل نمیدونم شماره ی چند - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 1:36
باید پسرک را به کلاس برسانم و این موقعیت کم پیش می آید .صدای ضبط را بلند می کنم و همراه با آهنگ سووت می زنم .احتمالا برای یک مادر چه... (عمرا بگویم چندساله )سوت زدن از نظر عرفی و قانونی و سنی و نسبتی چندان جالب نباشد ولی با پسرک مسابقه می گذاریم که کدام می توانیم بهتر آهنگ پخش شده را با سوت زدن همرا...
تلخ ،شیرین - تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 17:22
نفس می کشد هوا قدم می زند زمین غزل می خواند دلم با تو بودن یعنی همین ....
من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم - تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 17:22
هشت سال گذشت و هفت سال است که این وبلاگ هم مثل من ، هرسال ، این شبرا بخاطر تولدت جشن می گیرد ... "تو بهاری ؟ نه ، بهاران از توست از تو میگیرد وام، هر بهار اینهمه زیبایی را" برای تمام زمانهایی
یکی بود منی / تکرار 17 آبان 89 - تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 17:22
مثل همیشه حق با توست : قصه ی زندگیمان همان قصه ی مادربزرگهاست با همان شروعهمیشگی ،، "یکی بود و یکی نبود" مثل همیشه حق با توست : اگر بودها را نبینیم در حسرت یکی نبودها همه را از دست میدهیم .اگر منتظر بمانیم تا "نبودنها" ، " بود " شوند می رسیم به آخر داستان و می شویم کلاغی که به خانه نرسید .مثل هم
معرفی کتاب18/راز شاد زیستن - تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 17:22
راز شاد زیستن اندرو متیوس معمولا یک کتاب با این صفحات که خسته کننده هم نباشد نباید خواندنش این قدرطول بکشدکه من برایش زمان گذاشتم ولی راز شاد زیستن این روزهایم علاوه بر کتابی که میخواندم دروجود دوستان خوبیست که باعث شده کمتر فکر کنم یا حتی برای کمتر فکر کردن کمتر بهکتاب خواندن پناه ببرم ... خلاصه کل...
پاره متن - تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 17:22
من گاهی گدای خویشتنم . جلوی خودم می نشینم و دستم را دراز میکنم اما سخاوتمندی نشاننمی دهم و دستم خالی می ماند ...(اسیرگهواره ، اثر کریستین بوبن )
نفس می کشد هوا ، قدم می زند زمین - تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 17:22
گاهی می توان پاییز را هم دوست داشت ، حتی زرد شدن برگها را ندید ...
برای من ... - تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 17:22
بیا باهم قراری بگذاریم... من چای دم می کنم...و انتظار را می فرستم دنبالت... وقتی آمدی... لذت تماشای چای خوردنت مال من... غرور اینکه کسی اینهمه دوستت دارد مال تو...
حسرت - تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 17:22
میگفتم چرا از حال لذت نمیبره ؟چرا قدر همونی که هست رو نداره ؟چرا به جای دیدن بقیه از لحظاتش استفاده نمیکنه ؟حالا که شده ام کوه حسرت همه ی نداشته هایم ، درکش میکنم .حال و روز خوبی نیست. خدا نصیبتون نکنه ... پ.ن :من فدات که انقد اینجا کامنت گذاشتی و ندیدم .شرمندتم فقط همین ... پ.ن2: مرسی زابیل
سلام - تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 17:22
نفس می کشد هوا قدم می زند زمین غزل می خواند دلم با تو بودن یعنی همین ....